خرید بک لینک
اینجا ته داستان ماست ... جایی که قبلا خیلی قشنگ تر تصورش میکردم :) با حلقه ی تو توی دستم، با تو همه جا. نمیخوام دوباره یادآوریش کنم و توشون غرق بشم... نمیخوام حس خلا بعد از مرورش دوباره تنمو بگیره، غم مغزمو بگیره.تهشیم ... همه ی چیزایی که درونم داشتم از دست رفته. همش ...موندی چجور جبرانش کنی؟ خیلی چیزا هیچوقت جبران نمیشه عزیزم...من میرم ولی زمان بهت میفهمونه برات کی بودم. زمان ...من برات کلی چیز خوب میخوام، امیدوارم توو هر زمینه ای موفق بشی، فقط با این دل شکستم، با این دلِ له شدم میخوام که با هرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

هفتاد و هفت آرامش ندارم. جدا خدا بعد از مرگ قراره بفرستتمون جهنم؟ مایی که هر دقیقه‌مون اینجا جهنم بود‌. مایی که از خیلی چیزای سطحی محروم بودیم.مغزم اروم نمیگیره ... خوب نیست ...همه چیز میتونست خیلی قشنگ تر باشه ولی به قول امیرحسین من قمار کردم. خب قمار کردم و باختم. چه میشه کرد؟ همه چی تحت کنترل من نیست که. من حتی اگه دنیارم به پای یکی بریزم اگه اوم نخواد، نمیشه که ... مث وقتایی که خودم یکیو نخواستم ... ای خدا.خسته ام‌. از دردا. از مشکلات. از نشدن ها. خسته ام از همه چی جدا. ویروونم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

هفتاد و هشت

اولین بو.سه‌مون ... خیلی ناشی بود توش .

یادم نیس چجور به هم نزدیک شده بودیم.ولی دلم میخواست ببوسمش و نمی‌تونستم چیزی بگم. با یه صدای لرزون صداش کردم. جواب که داد هیچی نگفتم. یهو منو بوسید. با ولع. نصف صورتم توو دهنش بود نمیدونم چجوری جلوشو گرفتم، خندیدم، چی گفتم، یادم نیس ... ولی خب مدل بوسیدنمونو تغییر دادم و اروم تر ادامش دادیم.

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

هفتادو نه

اطلاعات خیلی ریز دیت پشمک و حباب ساز رو یادم نیست. یه چیزای کلی یادمه. مغزم خیلی چیزا رو پاک کرده‌.

یادمه که کودک درونم خیلی خوشحال بود، خیلی. خیلی ...

یه جاییش بغلش کردم و گفتم مرسی بابت این روز خوب. مرسی که بچگیامو پدری میکنی ...

یه جاییش لب آب نشسته بودیم. سرم رو شونش بود. داشتیم حرف می‌زدیم:) یه تایمی شیطنتم گل کرد با صندلام رفتم توو آب.

کل چیزی که از اون دیت یادمه همیناس

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

انقد نبود تنت و دستات و لبات عادی شده که انگار همه چی یه خواب بوده. آخرین بوسمونو یادته؟ از شمال برگشته بودیم، داشتین پیادم میکردین. دوس پسر فلانی از ماشین پیاده شد پشتشو کرد ب ماشین که ما راحت باشیم بوسیدمت... به کتفمم نبود کجاییم. چ میدونستم بوسه ی اخره، بغل اخره، خدافظی اخره. آخرش ‌...میزارمت بری. میزارم بری عشقم. برو عشقم. برو ب زندگیت برس، برو ب کارات برس، برو بساز. نمیتونم زوری کمکت کنم، نمیتونم زوری پیشت باشم. نمیشه ... برو عشقم. عشقم❤️ خیلی وقت بود اینجوری صدات نکرده بودم. اینجا موردی ندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

هشتاد و دو خاطرات پاره و پوره شده‌. از هم پاشیده شده توو مغزم. ترتیبشون رو یادم نیس، خیلی چیزا رو یادم نیست..‌. مغزم برای اینکه درد نکشیم خیلی جاهاشو کات زده.پ.ریود شدم. یادته روزیو که رفته بودیم غار کتله خور؟ پ.ریود بودم. مدام توو اغوشت بودم و حالم بد بود. توو پارک سرم رو پاهات بود و دستتو گرفته بودم گذاشته بودم رو شکمم. دست خودمم گذاشته بودم رو دستت. دلم برا اون ورژنت تنگ شد، نه ورژن الانیتا، اون ورژن. اره الانم استراحت میکنم، ب حالم بها میدم، نیازی نیس حتما توو آغوش تو باشم، همینجوری‌ام ارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

برای تموم خاطراتی که توشون باهام شریک بودی،برای تموم لحظه هایی که خاص بودنمو بهم ابراز میکردی- مث وقتایی که میگفتی «شیشه ی عطرتو بده با خودم ببرم»«من عاشق استایلیم که تو داری»«وقتی با اون لباسا توو خونه راه میرفتی دلم برات ضعف می‌رفت»«خوبه که ادما متوجه نمیشن چن بار پروفایلشونو نگاه می‌کنیم»،برای وقتایی که خواستی خوشحالم کنی،برای همه ی چیزای خوبی که تایمی که با هم بودیم به من دادی ازت ممنونم :) ‌.واسه تو موفقیت تحصیلی و کاری و مالی میخوامجدی. از ته دل.دلم میخواد یه روزی به شغل مورد علاقت برسی، مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

بالاخره تونستم پیاده روی رو به روتینم اضافه کنم. یعنی تحرک دارم این روزا. خوبه، عادت شده.تایم خوابمو هنوز درست نکردم ولی خب.بهترم کرده ولی خوبم نکرده میدونی، خوب نشدم. خوب می‌دونی از نظرم یعنی چی؟ یعنی میل به زندگی داشته باشی، یعنی انگیزه داشته باشی، یعنی چیزایی باشن که بخواییشون. دارم؟ نه. میخوام؟ نه.نمیشه گفت دپرسم، صرفا به این فکر میکنم که هر چی که بوده رو تجربه کردمو تا اینجاش کافیه. باقی تکراریه.وقتی یه چیزی پست میکنی که حس میکنم مربوط به منه هیچ حسی ندارم. واقعا. هیچی. کلا هر چیزی که پست مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 10:58

کلافم این روزاکلافگی خفم میکنه گاها.حوصله ی هیچیو ندارم.هیچ چیز و هیچ کس.نه فیلم نه کتاب نه دوستام.دوباره مستعد افسردگی ام.باید حواسم بش باشه.حواسم به خودم باشه.دیگه منتظر این نباید باشم که محمد کاری برای ارتباطمون کنه.اگه میخواست خیلی وقت پیش کرده بود.خیلی وقت پیش ...وقتی نکرده یعنی نمیخواد.یعنی دوس نداره.یعنی که براش فرقی نداره ما با هم در ارتباط باشیم یا نه.یعنی براش مهم نیس ... مهم نیس من توو زندگیش باشم یا نه ... غمگینه نه؟چون خب محمد برای تو فرق میکرد.ولی حقیقته ...خب وقتی نمیخواد درستش کنه، نمیخواد دیگه.وقتی دوست نداره، نداره دیگه.وقتی ارتباطتون براش مهم نیس، نیس دیگه ... چیکار میخوای بکنی؟ چقد میخوای خودتو به در و دیوار بکوبی؟رها کن بره... منتظر چیزی ازش نمون خب؟ منتظر نمون.و راجع ب مهدی، هر چیزی که بخواد اتفاق بیفته اتفاق میفته.نیازی نیست خودتو به اب و اتیش بزنی.نمیخواد حالا کل اشتراکاتتونو بیاری جلو چشش، نمیخواد دنبالش باشی و دنبالش بری،نمیخواد ... ارامش باش و به خود مشغول.مشغول خودت باش.نفع خودتو از اون جمع ببر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:32

تموم شد.جوابتو دادم.خلاص.اینارو نوشتم ک جوابتو بدم وگرنه اصلا علاقه ای برا صحبت نبود.جوابتو دادم ک این پرونده بسته بشه.که تو تموم شی.تموم شو.روزای سختمو گذروندم،الان دیگه دوستای دختر خودمو دارم،عمق رابطمون مث عمق رابطهی منو تو نیس ولی دختر خوبم داریم بینشون،دوسم داره،بم توجه میکنه.از لحاظ رابطه ی عمیق هم شکر خدا علی رو دارم، دمش گرم، اگه نبود نمیدونم الان وضعیتم چجوری بود،خدارو میبوسم بابت بودنش.علی واقعا نصف اون حفره ای که تو ایجاد کرده بودیو پر کرد،نمیدونم شایدم بیشتر،ولی بودنش خیلی مفید واقع شد.دوسش دارم.دیگه این سری نمیخوام تشکر کنم بابت گذشتمون از تویی ک جلو من این همه بی ادبانه حرف زدی.اصلا خالق نصف اون خاطرات منم.اگرم خوب بودی در مقابل خوب بودم.تو تموم شدی.تو نیستی.تو دیگه دوست صمیمی من نیستی و ما در ارتباط نیستیم و نخواهیم بود و من ب تو فرصتی نخواهم داد و همه ی اینارو پذیرفتم.همرو.و ارومم.هر کجا که هستی موفق باشی.خداحافظ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:38

یادم رفته بود که بی آدما هم میشه زندگی کرد.

من بی ادما هم توانایی خرید رفتن دارم،توانایی گشتن،دانشگاه رفتن،مهمونی و جشن رفتن.

میشه.

تنهایی سم خالص نیست.

بودن با آدما مفیده و خوبه و جالبه گاها ولی تنهایی هم غیرقابل تحمل نیست.

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:38

امشب به نسبت شب19دعای کمتری خوندم اگه تو منو میشنوی چ کاریه ب این همه دعا واقعا؟حالا یه چیزی،ینی تو واقعا نمیدونی من گیر و گورم چیه.چی لازم دارم.چی میخوام.چی دوس دارم.قبول،تعدادمون زیاده،ولی تو مگه خدا نیستی مگه قدرت برتر نیستی؟هوم؟بیخی...باز فلسفیش نکنم... عربی باهات حرف زدمو الانم میخوام فارسی حرف بزنم.خدایا تورو قسمت میدم ب حق همین شب عزیز برای تک تک عزیزانم و خودم ارامش،حال خوب،روزی فراوون،پول زیاد،سلامتی و سقف بالا سر و شغل توپ و یار خوب عطا بفرما.آمین ...برای یگانه ام،برای موری،میا،محمدا،علی عزیزم،مادر و پدر و خواهرم ...خدایا زندگیمو راحت تر کن،خدایا غمو از من بگیر،ادم لاشی نفرس تو زندگیم،ادم با ذات خوب نصیبم کن.خدایا منو بشنو ... بشنو خدا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:45

دوسم نداشت

همین.

واقعیات رو باید پذیرفت.

شاید من خیلی ویژگی های خوبی داشتم اما خب اصلا ب این چیزا نیستو دوسم نداشت.نداشت دیگه.ب قول شایان،زوری نیست که.

اما و اگر و شاید رو بزار کنار.اون الان نیست،نیومده دنبالت،از دلت هم درنیاورده، اینا یعنی چی؟یعنی دوست نداره.اقا اون میدونست تو دوسش داری،دیگه نوبت اون بود مایه بزاره.نزاشت.دوست نداره ...

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:45

چنان توو خواب چسبیده بودم به احسان که انگار هر لحظه ممکنه ازم بگیرش.البته از جهتی حق داشتم؛پسر به اون جذابی

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: سه شنبه 28 فروردين 1403 ساعت: 14:45

بیا حرف بزنیم میشه اینجا حرف بزنیم؟ن برای حرفای عاشقونه،ن برای ابراز دلتنگی،ن برای لاس ...همینجوری،میخوام کثشر بگم؛ن،بیا احترام بزاریم ب چیزایی ک میخوام بگم.قبول دارم وقتایی ک مشغول دلبری و مخ زنی و تور کردن بودم همیشه پسرای جذابیو برمیداشتم،اره،اما در کلیت،وقتی دل میبستم،پای یه پسر فوق العاده وسط نبود ... همتون یه ایرادایی داشتین محمد.ولی من برام مهم نبود،دل بسته بودم.ینی من از خدا ادمای خیلی خفنی نخواستم.ولی همونارم نداد.نگیم چون خوبشو برام کنار گذاشته.برا کِی؟ ۳۰سالگی؟ها؟وقتی سنم رفته بالا و حوصله خیلی چیزا رو ندارم و خیلی چیزا از دهن افتادن؟بیخی ...من تو و امثالتو با همه ی چیزی ک بودین میخواستم.با همه ی معمولی بودن ها،ایراد ها.همینم ازم دریغ کرد :)وقتی ب زندگی عمو نگا میکنم،کسی ک توو اوج عشق و عاشقی رفت سربازی و برگشت و دید ک عشقش ازدواج کرده و بعدش با کسی ازدواج کرد ک ذره ای علاقه بش نداشت،صرفا برا این ازدواج کرد ک ازدواج کرده باشه،برا اینکه خانوادش پیله کرده بودن،عمویی ک توو جوونیش خفن ترین پسر فامیل از لحاظ ظاهری بود و کاری بود و خوش اخلاق و تهش ب اینجا رسید.نمیگم شکست خورده چون خیلی چیزا داره،دستاوردای زیادی داشته،ولی اهمیتی نداره از نظر من،چون رابطه ی خوب برای من خیلی مهمه و عموم رابطه ی خوبشو ...اره،خلاصه،ب عموم نگا میکنمو میبینم زندگی فیلم نی،نه،ن با ایمان و تقوا و عمل صالح و ن با التماس و داد و صبر و ... نمیتونی چیزیو تغییر بدی.انگار واقعا باید براش پا شی ... چجور؟چ مدلی؟نمیدونم نمیدونم ...فقط نگرانم ...امروز مامان وسط سریال دیدنمون گفت دختر پا میزاره رو جا پای مادرش ... ن ... نمیخوام ... نمیخوام اینجوری ازدواج کنم ... نمیدونم چ گهی بخورم ...من بت فک میکنم.دلم تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: میلاد رضاپور تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1402 ساعت: 15:27

صفحه بندی